تبليغاتX
بغض شکسته

 

 

 

وقتی اسم بزرگوارشون میاد تمام بدنم به لرزه میافته، وجودم سرشار از عشق میشه، هرجا که باشم ناخودآگاه دست بر روی سینه، به طرف حرم خم میشم و نجوا می کنم:

" اَلسَّلامُ عَلَیک یا عَلی بنِ مُوسی الرِّضا"

و اون وقته که قطره های اشک امون نمی دن و مدام می بارن.

 

تو دلم با امام رضام حرف می زنم.

یا امام رضا(ع) چی میشد منم یکی از کبوترای حرمت بودم. همون کبوترایی که هر وقت دلشون میگیره پر می کشن و میان پیشت. همونایی که رو گلدسته های طلایی حرم میشینن. گلدسته هایی که هر کدوم از ماها آرزوی این رو داریم که ببینیمشون.

و اینجاست که یاد اون شعره میافتم که کبوترای حرم آقامون امام حسین(ع) برای کبوترای حرم آقامون امام رضا(ع) می خونن:

"اونجا زائرا برات دونه و گندم می پاشن       اما این جا هیچ کسی نیست که به من کنه وفا"

 

 

 

و بعد یاد غربت.

می گم: آقا!! همه میگن شما غریبی؟! راست میگن آقا؟؟؟!!!! واقعا شما غریبی؟؟؟

و دوباره خودم جواب خودم رو با یه بیت شعر می دم:

" کی می گه تو غریبی     غریب که عاشق نداره"

و می گم: نه آقا. شما تو این دنیا این همه معشوقه داری، پس نمی تونی غریب باشی. اصلا جور در نمی یاد.

 

"یا ضامن آهو"

اینجا که می رسم دیگه حس می کنم شدم یه مُرده ی متحرک.

یه نگاه به عکس روی دیوار می اندازم. همونی که از دیار عشق(جمکران) خریدم. یه نگاه به آهو می اندازم. اون وقت می گم: مگه میشه؟!! مگه میشه امام رضا(ع) ضامن آهو بشه، ضامن ما آدما نشه؟؟؟ نه من که باور نمی کنم. امکان نداره.

و همین جا ازش می خوام، بهش التماس می کنم و می گم:

یا ضامن آهو شما که ضامن یه آهو پیش یه شکارچی شدین، ضامن ما آدما پیش این همه گرفتاری و غم ها هم بشین.

"او ضامن است. رضای ضامن و همه ما کمترین ها راستی بی رضای ضامن به کجا پناه ببریم."

 

 

 

و بعد دلم می خواد یه بچه باشم، تا با زبون شیرین و قشنگ و پاک یه بچه که همه چیز این عالم رو تو دنیا می بینه باهاش صحبت کنم و بگم:

امام رضای مهربونم، امام رضای قشنگم من به اندازه ی همه دنیا دوست دارم. امام رضا تو هم منو دوست داری؟؟؟

 

و تو دلم یه بار دیگه زمزمه می کنم:

" اَلسَّلامُ عَلَیک یا عَلی بنِ مُوسی الرِّضا"

 

 

 

هفته پیش این توفیق نصیب من و خانوده ام شد که به پابوس آقا بریم. این عکس ها هم کار من و داداشیه.

همین جا از آقا می خوام که ایشالله همه ی کسایی که مشرف نشدن  رو بطلبه. کسانی هستند که حتی یکبار هم نرفتن مشهد. و همچنین شما دوستای مهربونم، به شرط این که قول بدین برای منم دعا کنین. من که برای همتون دعا کردم. بلا استثناء.قربون همتون.

 

التماس دعا.

یا علی

رومینا

 

 

¤ درد دلي از عسل بانو در دوشنبه 17 تیر1387 ¤ساعت13:39 |

 

سلام به دوستای گلم

خوب که هستین ایشالله؟!!

راستش این متنی رو که امروز می خوام براتون بنویسم رو قبل از عید خونده بودم.خودم خوشم اومده بود و از همون موقع که خوندم تصمیم داشتم که یکی از پستهام رو به این متن اختصاص بدم.

امیدوارم هم خوشتون بیاد و هم ازش استفاده ببرین.

اما قبل از اون یه شعر می نویسم از کارای شادمهر عقیلی به اسم "فال قهوه".

با آرزوهای بهترین ها برای شما که همیشه دوستتون دارم.

 

 

 

پی اسم تو می گشتم ته یک فنجون خالی

دنباله یه طرحه تازه یه تبسمه خیالی

فنجونای لب پریده، قهوه های نیمه خورده

من و عشقی که واسه همیشه مرده، دل به عشق تو سپرده

فال تو رنگ فریب و گریه های عاشقونه اس

فال من طنین آخرین ترانه اس

رنگ قهوه ای چشمات رنگ خوابه، که تا شهر بی نهایت منو برده

اونجا که آخر عشقه

اونجا که مرز سرابه

 

 

 

ویژه خانم ها

 

ما چگونه شما شدیم؟

شما عاشق همسر عزیزتان هستید، اصلا "جادوسرخود" هستید؛ نیازی نیست که آقا زحمت بکشد جادوگری شما را یاد بگیرد. همین طور راه می روید و تنها کاری که بلدید این است که به وحیدجان تان و نیازها و علایقش فکر کنید؛ "چی بپزم دوست داشته باشه، چی بپوشم خوش اش بیاد، چی بخرم ذوق کنه، کجا برم حال کنه و...". اصلا از دهان تان این اسم مقدس و مبارک "بابک" یا "کامران" یا "احسان" بیرون نمی رود. اگر هم برود دوباره برمی گردد همان جا که بود!

شما اصلا شده اید آینه تمام نمای آنچه آقای همسرتان می توانست در مخیله اش بپروراند یا بهتر بگویم شده اید آینه دق منی که این همه برایتان زحمت می کشم و جزوه های مدرسه جادوگری می نویسم(این قسمت مربوط میشه به نویسنده ی قسمتی از مجله همشهری خانواده به نام مدرسه جادوگری).

شما هیچ با خودتان نگفته اید بالاخره این تصویری که به طور معمول و در آینه های عادی و رایج می توانید ببینید، شخصیت مستقلی است که برای خودش علایقی دارد؛ از یک چیزی خوش اش می آید و از یک چیزهایی هم بدش می آید؟

پس این زمان بیست و چند سال قبل از ازدواج را چطور تصمیم می گرفتید و مطابق میل کی رفتار می کردید؟

فکر نمی کنید قرار است به سلامتی تا 100سال دیگر با این انسانی که او را روی قله قاف تان نشانده اید، زندگی کنید و با این روشی که در پیش گرفته اید، دیگر چیزی از شما باقی نمی ماند؛ چیزی از فکر، ایده، نظر، شخصیت و این جور چیزهای دهن پر کن؟

همه اش وحید؟ همه اش بابک؟ همه اش احسان؟

دوست دارید از این به بعد صدایتان کنم وحید خانم؟

شروع کنید. حالا ببینم بقیه سال ها رو چطور می گذرونید.

 

 

ویژه آقایان

 

ما چگونه خودمان شدیم؟

شما گمان کرده اید هر مردی 2 تا زندگی یا 2 تا چهره دارد؛ یکی آنکه در خانه است و آن یکی که با دوستان و رفقا در کوه و دشت و دمن به شادابی و نشاط روزگار می گذارند؟!

فکر می کنید زندگی اول یعنی قسط و سطل زباله و تعویض فیلتر لباسشویی و نریختن تفاله چای در ظرفشویی و آمار پوشک و لاستیکی بچه، اما زندگی دوم عبارت است از تفریحات سالم،سینما، کوه، آبشار دوقلو، کشک بادمجان، ایستگاه 5، تخمه، چیپس فلفلی، بگو بخند و اس ام اس بازی و...؟

آن وقت در مرحله بعد، فکر می کنید اسم زندگی اول را گذاشته اند زندگی متاهلی و دومی را مجردی؟!

آن وقت قربان تان بروم، تعجب می کنید از اینکه وقتی می آیید خانه با زنی روبرو هستید که به جای اینکه عین یک پروانه خوش آب و رنگ، با شنیدن صدای زنگ تان از جا بپرد و با نگاهی عاشقانه به استقبال شما بیاید، با قیافه زار و نزار و خمیازه کشان، کانال های تلویزیون را عوض می کند و با شنیدن صدای بچه به جای به کار بردن الفاظ نوازشگرانه، تشری به او می زند که یعنی صدا نده حال نداریم...

آخر این بود سرنوشت آن عشق و عاشقی و سوز و گداز؟ یادتان بیاورم آن جملاتی را که روزهای نامزدی بر زبان می آوردید؟

نمی خواهید به جای تکرار "تو چرا این قدر هپلی شده ای؟ چرا حال نداری؟ چته"، یک کم آن طرز تفکر عوضی شده تان را اصلاح کنید؟

 

 

 

یا علی

رومینا

 

 

¤ درد دلي از عسل بانو در پنجشنبه 9 خرداد1387 ¤ساعت23:32 |

 

 

 

 

طبل و سنچ و دادم دستش.

گفتم:

"از عقل و دل با هم دستور رسیده. نباید ذره ای کوتاهی کنی. هر چی زودتر باید دستورشون انجام بشه. پس بجنب"

گفت:

"من حاضرم قربان"

گفتم:

"تو ماموری که به تک تک سلول های بدن من اطلاع بدی که هر کدومشون باید تصمیم خودشونو اعلام کنن که با عقل همراه میشن یا با دل. هر چه سریعتر کارتو شروع کن."

خون بیچاره با کلی اندوه گفت:"چشم قربان، اما...."

گفتم:"دیگه اما نداره، بجنب تا دیر نشده."

گفت "چشم" و راه افتاد.

همه جا رفت. به تمام رگ و مویرگها. حتی دورترینشون رو هم خبردار کرد.

 

وقتی کارش تموم شد، مستقیم اومد پیشم و گفت:"قربان، ماموریت با موفقیت به پایان رسید."

ازش تشکر کردم و گفتم که:"دیگه کاری باهات ندارم. آزادی"

و اونم رفت.

 

به خودم گفتم حالا چی میشه. کدومشون برنده میشن.

" عقل" یا "دل"

هر چی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم.

گفتم:" چطوره برم خودم ببینم کی چی کار میکنه و بالاخره کی برنده میشه".

 

اول رفتم پیشه "چشم".

عقل داشت داد می زد و می گفت:"من بهت دستور میدم نگاش نکنی."

دل می گفت:"نه نگاش کن من دارم بهت می گم. ببین از دیدنش لذت میبری، چرا می خوای این لحظه ها رو از دست بدی."

چشم بیچاره هم، هی باز و بسته می شد و نمی تونست درست تصمیم بگیره. اما بالاخره دل کارش رو کرد؛ تیری که به طرفش پرت شده بود زخمیش کرد. چشاش به چشمش افتاده بود و دیگه هر کاری می کرد نمی تونست چشم ازش برداره.

دیگه نمی تونستم بیشتر اونجا بمونم.

واسه همین حرکت کردم به سمت لبها.

بازم عقل بود که فریاد می زد و می گفت:"آی لبها، تکون نخورین، نذارین زبون حرکت کنه، نذارین حرف بزنه. اگه بگه دیگه واویلااااااااااااااااا........................"

اما دل با آرامش کامل می گفت:"ببین، من دارم براش پرپر میشم. چرا بهش نمی گی. چرا نمی گی حس عجیبی داری. چرا نمی گی مات و مبهوتت کرده. بگو. بگو. نترس من اینجام."

لبها نمی دونستن چی کار کنن. گاهی وقتا می یومدن از هم جدا شن که با فریاد عقل دوباره برمی گشتن سره جاشون. اما دل دست بردار نبود. می گفت:"مطمئن باشین عقل کاری نمی تونه بکنه.من هواتونو دارم.بگین".

لبها باز شدن. زبون تکون خورد و شروع کرد به گفتن ناگفته ها. گفتن:"دوستت دارم"

گوش شنیدنش و نداشتم. واسه همینم تصمیم گرفتم از اونجا برم. حتی به گوش هم سر نزدم.

 

رفتم سراغ دستها.

یه خورده دیر رسیده بود.

کارشونو شروع کرده بودن. اونا به طرف عشق دراز شده بودن و داشتن دستهای اونو لمس می کردن.

وای چقدر سخت بود. چرا همه طرف دل رو گرفته بودن. دیگه نمی خواستم از جام تکون بخورم.

یه خورده فکرمو متمرکز کردم. به خودم گفتم، چطوره برم پیشه عقل و بپرسم واسه چی انقدر پافشاری می کرد که اعضای بدنم حرف دلو گوش نکنن.

 

یه راست راه افتادم به سمت بالا.

وقتی رسیدم. عقل، تنها، گوشه ای نشسته بود و داشت غصه می خورد.

بهش گفتم:"سلام"

جواب نداد.

گفتم:"من فقط یه سوال دارم میشه جواب بدی."

با کلی اخم و تخم گفت:"بپرس"

گفتم:

"تو چرا با دل مبارزه می کنی؟؟؟!!!..."

بعد از چند دقیقه گفت:"اگه می خوای بفهمی چرا. همین الان برو پیش چشمها"

ازش خداحافظی کردم و رفتم.

وقتی رسیدم به چشمها. شکه شدم.

دیگه اون برق چند ساعت پیش تو چشما موج نمی زد. دیگه اون قشنگیا رو نمی دیدن.دیگه....

چیزی که می دیدم، سیلی از اشک بود که از دریای چشمها سرازیر شده بود.

صحنه ی غم انگیزی که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه.

حالا فهمیده بودم که چرا عقل اون همه اصرار می کرد، اونهمه فریاد می زد و ضجه می زد.

اما.... چه فایده.........

 

مدتیه دارم به این فکر می کنم، که اگه عقلم سیاست دل رو داشت و اونقدر با آرامش و آروم با اعضا حرف می زد شاید الان اون از دل برده بود و برنده قصه ی عشق اون بود.

اماااااااااااااااااااااااااااااااااا...................

 

 

 

عشق از دایره عقل و جنون بیرون است

 

 

 

یا علی

رومینا

 

 

¤ درد دلي از عسل بانو در شنبه 4 خرداد1387 ¤ساعت17:5 |
قلب آتش